کوچه های روستایم ...

به‌گوش شب بخوان امشب تمام ماجرایم را
بخوان تا بشنود مرغ شبانگاهی صدایم را

من از یک راه بی‌برگشت، از یک شهر می‌آیم
که گم کردم درون کوچه‌هایش ردّپایم را

مرا بیرون ببر از از این خیابان‌های طولانی
که دل‌تنگم کنار چشمه‌های روستایم را

بیا تا زود بگریزیم کز این شهر دل‌گیرم
فقط آهسته‌تر تا من بپوشم گیوه‌هایم را

برایم نی بزن چوپان که شب سنگین و یلدایی‌ست
بزن تا لحظه‌ای پیدا کنم دردآشنایم را

مپرس از من چرا بر روستایت بازمی‌گردی
بیا در راه می‌گویم برایت ماجرایم را

 

"مصطفی جوادی"

سعی کن تا برگ آخر، قهرمان باشی ...

تو می‌توانی بیش از اینها مهربان باشی
خورشید باشی، ابر باشی، آسمان باشی

 

مثل هوای بچگی، معصوم و ناآرام!
مثل بهار چارده ساله، جوان باشی

 

از لهجه‌ات پیداست اهل سادگی هستی
خوبست با تنهایی من، همزبان باشی

 

ای ماه پیشانی‌ترین اسطورة خلقت!
تو می‌توانی لوح زرین زمان باشی

 

ای شاهکار عشق! ای شیرین‌ترین  فرهاد!
باید ردیف مثنوی‌های جهان باشی

 

حالا که نامت در غرور موجها جاریست
باید خودت سرچشمة آب روان باشی

 

یعنی رفیق روز‌های سخت دلتنگی!
یعنی شریک دردهای دیگران باشی

 

هرکس در این دنیای خاکی، قصه‌ای دارد
پس سعی کن تا برگ آخر، قهرمان باشی

 

 

"سارا جلوداریان"

بالابلندو ...

بازی کنیم آقا بیا « بالابلندو »

این شعر را پر می کنم از سنگ و سکو

حالا تو چشمت را بگیری، من بگیرم؟!

کی گرگ باشد، کی شود آن بچه آهو؟!

با – لا – بلن – دو

اب – رو – کمن – دو

دخ – تر – قشن – گو

من گرگ بازی می شوم مثل همیشه

روی شما افتاد آقا آخرین او!

حالا بدو با سرعتی بیش از دو چشمت

وقتی که می چرخد به این سو یا به آن سو

این « دوستت دارم» نبوده جزو بازی

مانند سکّویی به باریکی یک مو!

بیهوده رویش ایستادی تا نسوزی

حتا اگر چسپیده باشی مثل زالو…

دستم به قلبت خورد آقا« جر نزن هیّ!»

تو « سوختی» دیگر ندو این سو به آن سو

حالا تو گرگی هیچ وقت آهو نبودم

بی خود نیا دنبال من آقا و «سُک سُک»

 

"لیلا جمالی خواه"

سپید شما باشد موهایم ...

گناه اگر نباشد

می خواهم کمی دوستتان داشته باشم

احساس می کنم

بعضی روز ها باید

کمی دلتنگ شما باشد

کمی پرت شما شود حواسم!

***

راستی که پیر می کند موهای آدم را

این مثل هم گذشت روزهای هرشنبه!

(نشنیده بگیرید از من)

بدون گناهانی کوچک

هیچ نمی شود زندگانی کرد

البته اگر بیاید

شاید

عاشقتان هم شوم کم کم

و برایتان شعر های بزرگ هم ببافم

من که آدمی مختصرم!

بی تعارف

بدون گناهی کم

عاشقتان نمی توانم بمانم

می دانید که…

آنقدر ها کسی نیستم من!

***

صلاح اگر می دانید

پیر که شدم

سپید شما باشد موهایم

 

 

"اشکان چاووشی"

سفری باید ...

کوله بارم بر دوش ، سفری باید رفت...

سفری بی همراه ،

گم شدن تا ته تنهایی محض ،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی ،

از سفرترسیدی ،

تو بگو ، از ته دل

من خدا را دارم...

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

 

کاش در جهان ذره ای عدالت بود ...

 


 

گفت روزی به من خدای بزرگ

 

نشدی از جهان من خشنود 

 

این همه لطف و نعمتی كه مراست

 

چهره‌ات را به خنده‌ای نگشود 

 

این هوا، این شكوفه، این خورشید

 

عشق، این گوهر جهان وجود 

 

این بشر، این ستاره، این آهو

 

این شب و ماه و آسمان كبود 

 

این همه دیدی و نیاوردی

 

همچو شیطان، سری به سجده فرود 

 

در همه عمر جز ملامت من

 

گوش من از تو صحبتی نشنود 

 

وین زمان هم در آستانه مرگ

 

بی‌شكایت نمی‌كنی بدرود

 

گفتم: آری درست فرمودی

 

كه درست است هرچه حق فرمود 

 

خوش سرایی‌ست این جهان، لیكن

 

جان آزادگان در آن فرسود 

 

جای این‌ها كه بر شمردی، كاش

 

در جهان ذره‌ای عدالت بود

 

 " ؟ "

جمعه ...

 

بیا یه جور دیگه عاشقم باش ...

اگه مجنون بیابونگرد می شه

دلیلش عشق می تونه نباشه

دلش از دست لیلی خونه شاید

می ره تا از پریشونی رها شه

 

اگه پروانه با شمعه همیشه

نه اینکه سوختن رو دوست داره

اونم با شعله ها می جنگه اما

می سوزه پیش عشقش کم نیاره

 

شاید هر قصه ای اینجوری باشه

یه جوری غیر هرچی که شنیدیم

حقیقت های تلخ و ساده ای که

تو هیچ افسانه ی عشقی ندیدیم

 

نمی خوام مثل لیلی بی خبر شم

نمی خوام مثل مجنون در به در شی

نمی خوام جادّه ها جامو بگیرن

به جای عشق من، عشق ِ سفر شی

 

نمی خوام شمع باشی و بسوزی

تا من پروانه ی آتیش به پر شم

یه عمره هر دو خاکسترنشینیم

نخواه از این واست دیوونه تر شم

 

بذار یه جور دیگه عاشقت شم

بیا یه جور دیگه عاشقم باش

تصور کن چقد دلگیره این عشق

اگه مثل همه دیروز و فرداش

 

ما تصویر همیم تو آینه انگار

نمی خوام اینهمه یکجور باشیم

نذار عادت شه با هم بودن ما

بذار از هم کمی هم دور باشیم

 

منو از خاطرت گاهی ببر تا

منم از یاد تو گاهی جدا شم

بذار تنها بشی با خاطراتت

بذار دلواپست حتی نباشم

 

یا می رسیم به هم یه روز یه جایی

به همدیگه دوباره دل می بازیم

یا گم می شیم تو غوغای زمونه

به یاد هم می سوزیم و می سازیم

 

 

 

" مژگان عباسلو "

زنان كوچك من از شما پرنده ترند ...

پري نبوده ام از قصه ها مرا ببرند

پرنده نيستم از گوشه ي قفس بخرند

زنم حقيقت پرتي پر از پريشاني

پر از زنان پشيمان كه تلخ و دربه درند

چرا به شاخه ي خشك تو تكيه مي دادم؟

به دست هات كه امروز دسته ي تبرند؟

بگو به چلچله هاي چكيده بر بامت

زنان كوچك من از شما پرنده ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن

زنان كوچك من گرچه سر بريده پرند،

در ارتفاع كم عشق تو نمي مانند

از آشيانه ي بي تكيه گاه مي گذرند

¤

به خواهران غريبم كه هركجاي زمين

اسير تلخي اين روزگار بي پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق كوتاه ست

بلندتر بنشينند ... دورتر بپرند ...

 


"مژگان عباسلو"

من دوست دار بستنی زعفرانی ام ...

اصلاً قبول، حرف شما، من روانی ام

  من رعد و برق و زلزله ام؛ ناگهانی ام

  این بیت های تلخ نفس گیر شعله خیز

  داغ شماست خیمه زده بر جوانی ام

  رودم؛ اگر چه بی تو به دریا نمی رسم

  کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی ام

  من کز شکوه روسری ات کم نمی کنم

  من، این من غبار؛ چرا می تکانی ام؟

  بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

  این سر که سرشکستهء نامهربانی ام

  کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

  از بعد رفتنت گل ابروکمانی ام

  شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

  نگذاشت این که بشنوی ام یا بخوانی ام

  این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

  من دوست دار بستنی زعفرانی ام

 

 

"حامد عسکری"

که او حکایت یک روح در هزار تَن است ...

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است


چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

 

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست


اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

 

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟


که او حکایت یک روح در هزار تَن است

 

قرار نیست معمای ساده ای باشد:


کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

 

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او


فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است                                      

 

 

"مژگان عباسلو"

نسبت به میانگین همین دوره بلند است ...

این روسری آشفته ی یک موی بلند است

 آشفتگی موی تو دیوانه کننده ست

 

بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه مند است

 

در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

 

پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده ست

 

دل غرق نگاهیست که مابینِ دو پلکش

یک قهوه ای سوخته ی خیره کننده ست

 

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

 

تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح

انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده ست

 

شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا

نسبت به میانگین همین دوره بلند است

 

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

 

 

"صالح دروند"

گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود ...

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود

سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

 به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود

روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

 کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها

کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

 بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند

صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

...

چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

 


"کاظم بهمنی"

یادم داد ...

چقدر حافظ وسعدی چقدر مولانا

 

غزل چقدر نگاه جدید یادم داد

 

 خدا گواه ،من از عشق بی خبر بودم

 

سر کلاس غزل بوسعید یادم داد

 

 رموز حیرت واسرار عشق بازی را

 

به یک اشاره شبی بایزید یادم داد

 

 خلاصه اینکه من از شعر بی خبر بودم

 

خدا که چشم تورا آفرید یادم داد

 

 

  

"مهدی فرجی"

فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا ؟ ...

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم


همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت

مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم


این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش

آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم


کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست

هر کسی را دوست دارم در تـو رویـت می کنم


فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟

در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم


یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم

لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم


ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت

روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم


تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت

می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم



  "کاظم بهمنی"

سر به سرم  نگذار ...

دل به دلم  ندادی

دست در دستم هم نگذاشتی

پا به پا با من نیامدی

تو را به خدا برو .....

سر به سرم  نگذار

قولش را به بیابان داده ام ...

 

" ؟ "

مرد آهنی ...

همخانه ات نمی شوم ای مرد آهنی

هر چند طرح دیگری از پیکر منی

این فاصله میان من و تو همیشگی ست

بیهوده بر حریم تنم چنگ می زنی

یک بار هم شده به خودت اعتراف کن

اقرار کن که از دل من دل نمی کنی

شاید به روی ماه مبارک نیاوری

اما تو تا همیشه اسیر دل منی

من هم اسیر قدرت مردانه ات شدم

تا پر دهی مرا به سر انجام روشنی

گفتی بمانم امشب و پروانه ات شوم

اما تو باز دور تنم پیله می تنی

گاهی دلم برای دلت تنگ می شود

وقتی که با زبان دلم حرف می زنی

راهی جز این نمانده که از هم جدا شویم

هرچند دوست دارمت ای مرد آهنی



پری ناز رئیسی

یک جرعه چای داغ ام و قندیل می شوم! ...

با چشم مهربان تو برخورد می کنم

با گرمی لبان تو برخورد می کنم


قندم به حرمت غزل و آب می شوم

تا با نوک زبان تو برخورد می کنم


یک جرعه چای داغ ام و قندیل می شوم!

وقتی به استکان تو برخورد می کنم


یک بیت شعر ناب و دل انگیز می شوم

با لهجه ی روان تو برخورد می کنم


شیراز ِ کشور ِ غزل ام گشته ای و با...

یک کوچه - اصفهان ِ تو برخورد می کنم


مثل همیشه مشتری ِ خنده های تو

دارم به کهکشان تو برخورد می کنم



 

"محمد حسین ملکیان(فراز)"

 

كسی كه شهد می خورد عسل ارائه می كند ...

كسی كه در حضور تو غـزل ارائه می كند
حـرف نمی زند تو را ،عمل ارائه می كند


فقـط برای كام خود لـب تو را نمی گزم!
كسی كه شهد می خورد عسل ارائه می كند


نشسته تـوی دفترم نگاه ِ لــــرزه افـكنت
و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه می كند


به كُشته مرده های تو قسم كه چشم محشرت
به خاطر ِ معـــاد تـو اجـــل ارائه می كند


« رفــاه ِ» دست های تو شنیده ام به تازگی
برای جــذب مشتری « بغـــل » ارائه می كند


بگو به كعبه از سحر درون صــــــف بایستد
ظهــر ، قریش ِ طبع من هبل ارائه می كند
( )

ظهــر ، كلاس ِ دینی و مـن و تـو و معـلمی
كه هی برای بـــودنت عـلل ارائه می كند


و غیبتی كه می زند برای"بهمنی"ست كه
نشسته در حضــــور تو غزل ارائه می كند...




 "کاظم بهمنی"

و جاشویی که منم توی قایق چشمت ...

ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،

که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت

 

چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!

چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!

 

تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!

صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !

 

من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی

که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !

 

نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب

تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !

 

دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد

که مو به مو بشمارد دقایق چشمت

 

دقیقه های خودم را به هم زدم با تو

و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت

 

به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر

و جاشویی که منم توی قایق چشمت

 


تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت .

من و روایت رویای صادقه : چشمت !

 

 "؟"

 

وا می کنیم سفره ی دل را برای هم ...

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان

آمد دلم به دیدن تو خوب مهربان

در دست باد یک چمدان شعر و دلخوشی

از سمت تو قشنگ ترین خنده ی جهان

بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها

حالا رسیده است به هم باز دستمان

همسایه ها دوباره مرا با تو دیده اند

حالا که دیده اند کمی بیشتر بمان

وا می کنیم سفره ی دل را برای هم

با سبزی و صداقت و با چند تکه نان

یک استکان بریز از آن چای . . وای نه . .

امروز با همیم یکی نه . . دو استکان

از آن همیشه ها که نمی دیدمت بگو

از آن عبور تیره و تکراری زمان

دلگیر می رسد به نظر صبح چهره ات

ای اشک چشم های تو دریای بیکران

تکیه بزن به سینه ی من خوب گریه کن

بگذار تا سبک شود اندوه آسمان

دنیای آفتابی ما را گرفته اند

این ابر های آمده از سمت ناگهان

این ابرها که باعث دلتنگی تو اند

با باد می روند ار این شهر بی گمان

چایی دوباره سرد شد و چشم های من

غرق اند در نگاه تو قشنگ تو همچنان . . .

 

"محمد ویسی"

 

 

 دکلمه کوچه با صدای فریدون مشیری

 

شرمم از چشم تو آمد که بگویم مستم ...

شدم از یاد تو چون قصه فراموش ترین!

ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترین

تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست

ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین!

هیچ کس مثل تو ای اختر تابنده نشد

با هلال مه نو دست در آغوش ترین

گاه از همهمه ی رود خروشنده تری

گاه چون برکه ی چشمانم خاموش ترین

شرمم از چشم تو آمد که بگویم مستم

ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترین

تن خورشید تپیده ست به خوناب شفق

یاد می آیدم از خون سیاووش ترین …

 

"بهروز ياسمي"

اینجا نشسته ام که برایم دعا کنی ...

باران که می زند دل من لیز می خورد

سمت نگاه تو به پاییز می خورد

حالا فضای غزل ریتمیک می شود

دست قشنگ تو که به این میز می خورد

عمو زنجیر باف...(وزنش درست نیست):

زنجیر به پشتم یکریز می خورد

عاشق شدیم و کوچه و صبح و قدم زدن

راهی که می رویم به جالیز می خورد

اینجا نشسته ام که برایم دعا کنی

کارت فجیع به شفای مریض می خورد

زنجیر چرخ دلم را بیا ببر

باران که می زند دل تو لیز می خورد

 

 

"علي همتي"

دارد قطار عمر کجا می برد مرا ...

 باید که شیوهء سخنم را عوض کنم                     شد شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است               روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

در هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام            آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه یک دوست سر زدم                  این بار شکل در زدنم را عوض کنم

 وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من                باید که قیچی چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم                      گفتی که جامه کهنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار               پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود                    باید تمام آنچه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست                       وقتی که شیوه کهنم را عوض کنم

مرگا به من که با پر طاووس عالمی                     یک موی گربه وطنم را عوض کنم

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند                   باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام                 امروز می روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیافتد از این به بعد                       روزی هزار بارتنم را عوض کنم

با من برادران زنم خوب نیستند                          باید برادران زنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا می برد مرا                            یارب عنایتی ترنم را عوض کنم

ور نه به حول مرگ زمانی هزار بار                        مجبور می شوم کفنم را عوض کنم

 

 

"ناصر فیض"

من آدمم که سیب تو را چیدم از بهشت ...

حوا، بهشت، پرده ی اول: درخت سیب

آدم نشسته در وسط صحنه، بی شکیب

 

پروانه ای شبیه غزل از نگاه او

پر می کشد به سمت گلی عاشق و نجیب

 

نام تو چیست ای گل صد جلوه ی قشنگ؟

نام تو چیست ای غزل بکر و دلفریب؟

 

من می شوم قسم به خدا عاشق شما

در صحنه های بعدی این قصه عنقریب

 

حوا، بهشت، پرده ی دوم: صدای باد

شیطان پرید در وسط صحنه، نانجیب

 

شیطان؟! ولی اجازه ی بازی ندارد او

آدم به خشم بر سر آن فتنه زد نهیب

 

لبخند عشق بر لب حوا جوانه زد:

نام تو چیست؟ دلشده ی عاشق و غریب

 

من آدمم که سیب تو را چیدم از بهشت

حاشا نمیکنم که شدم عاشقت عجیب

 

عاشق شدن چه کار قشنگی است، خوب من

خال لب تو کرده مرا شاعر و ادیب

 

حوا کشید روی دلش عکس سیب سرخ

آدم نوشت نام خودش را به روی سیب

 

پایان قصه آدم و حوا یکی شدند

باغ بهشت، پرده آخر: درخت سیب ...

 

 

"رضا اسماعیلی"

 

 

من تو را خواستم اما تو فقط فکر جدال …

رفتی و من نرسیدم به جوابی و سوال-

می شوی در من و من هم که همیشه کر ولال-

شده ام وقت سوالات، و دل خوش کردم

به همین حافظ کهنه که تو را فال به فال-

می رساند به من، اما تو فقط واژه شدی

ولبت نیست که پرواز کنم بی پر و بال…

**

من پری زاده ی خورشید که فاتح شده ام

تکه ای شیشه ای از قلب تو را توی خیال

تو ولی سنگ شدی قصد شکستن کردی

من تو را خواستم اما تو فقط فکر جدال…

**

من و تو سیب دو تا شاخه نبودیم ولی

تو رسیدی ومن افسوس همانطور که کال-

بوده ام روی همان شاخه ی کوچک ماندم

کرم ها پشت سرم نقشه کشیدند و حال

باد می آید و باید بروم…اما نه

قول دادی برسانیم به بالا…به کمال

من تمامت شده ام سخت، و حالا راحت

بروم؟ جا بزنم؟ نه محال ست محال

آنقدر منتظر آمدنت می مانم

که بنامند مرا مردترین دختر سال

 

 

"فروغ تنگاب"

اسعدالله ایامکم ...

می خواست بهانه ای که پر نور شویم

از هرچه بدی و غیر او دور شویم

یک ماه پر از فرصت برگشتن داد

یک عید فرستاد که مغفور شویم

یک ماه صدا کرد که زیبا باشیم

در هر سحر و شبی چو مولا باشیم

ماه رمضان ماه مهارت ورزی ست

باشد که همیشه مثل حالا باشیم

یک ماه بهشت بر زمین حاکم شد

یک ماه ز عصیان دلمان نادم شد

یا رب نکند دوباره مهجور شویم

یک مژده بده که وصلمان دائم شد

 

 

+ نماز و روزه دوستان خوب و خوبان دوست قبول حق انشالا

عید همگی مبارک

مدارا کن کمی با من ...

در آغوشم بگیر امشب

ببین از ترس می لرزم

مدارا کن کمی با من

به همدردی که می ارزم

هنوزم خواب می بینم

که می گیرن تورو از من

که می دزدن من و از تو

که می گن قلبشو بشکن

چه معصومانه می خندی

به کابوسای هر روزم

ببین اشکامو باور کن

تو آتیشم که می سوزم

کسی جز عشق با من نیست

 همین جا آخر دنیاست

همین جا عاشقم میشی

چقدر تقدیر من زیباست

تو داری سخت می گیری

خیالی نیست با من باش

یه کاری کن نگم ای وای

یه کاری کن نگی ای کاش

چقدر حال خوشی دارم

تنم عطر تورو میده

تو خوشحالی که من خوبم

از این بهتر کسی دیده

از اینجا تا تو راهی نیست

اگر چه سخته می تونم

مسیر زندگیمونو

به سمت ما بچرخونم

 

" ؟ "

دارد هوا مساعد پرواز می شود ...

دنبال من نیا برو من راه را بلد ...

بغضی شکسته شد که...تو را سیل می برد


از خواب می پرم که به تو...نه نمی شود

افتاده روی تخت کسی مثل من-جسد-


تصویر عاشقانه ی تو، بهت آسمان

دریای چشمهای من و ماه، جزر و مد


من مرده می شوم که ....{نفس می کشد هنوز}

این لعنتی که...{قلب؟}...به من فکر....{می تپد}


باغ پدر بزرگ تو را قاب کرده بود

خنده, پرنده, سیب ,غزل, ماه در سبد

 

در ناگهان ِ ثانیه از راه آمدی

پایان ِ لحظه های کدر، روزهای بد


دارم شبیه عکس خودم خاک می خورم

این دور وبر صدا به صدا ..نه نمی رسد


تقدیر من! ستاره ی من ! آسمان من!

خوابیده ای کجای دل خاک تا ابد؟


دارم پرنده می شوم احساس می کنم

دارد هوا مساعد پرواز می شود


انگار پیش و پس شده جم جمله من....شما

آهسته تر ...که زیر...دلم...دست...پا...لگد





" رضا عابدین زاده "

هر جا که هست آینه ای، سنگ نیز هست ...

در شعر من اگرچه شباهنگ نیز هست

گاهی ردیف و قافیه ی تنگ نیز هست


تا اینکه بی نصیب نماند کسی زمن

در نامم افتخار اگر، ننگ نیز هست!


با پرچم سفید درست است آمدم

در نیتم اگر بشود جنگ نیز هست!


بی آب و رنگ گرچه قشنگ است آسمان

دست من و تو نیست، در او رنگ نیز هست


بیهوده کاری است اگر جا عوض کنم

هر جا که هست آینه ای، سنگ نیز هست

 

 

" سید علی لواسانی "