حافظــت دســت خـــدا باشـــــد و اَللهُ مَعـَـــک ...

پُرِ زخمــــم و غــــم قهــــرِ تو مــاننـــد نمــک

به گمــــانم که بمیــــرم، تـو بگــویی بـه درک

به هــــوای تو دلــــم یکســــره، آرام و یــواش

می کشــد از ســــر دیــوار حیــــاط تـو سـرک

مدتی هـست که فهمیــده ام آن خنــده ی تو

در خودش داشــته مجمــوعه ای از دوز و کَلک

تا کـه من دق کنــم از غصــه، برایش هـــر روز

می­کشی سرمه و سرخاب و سفیداب و زَرک

رنـگ و رویـــم شــده از تندی اخــــلاق تـو زرد

شــده­ ام لاغــر و پــژمرده، لبــم خــورده تـَـرک

دوستـی گفت: «گمــانم که به این حالـت تند

عاشقــی را زده در خــانه ی قلـب تو محــک»

«دوستــت دارم»و با گفتــن آن صـــــدهـا بــار

داده ام دست دل سنــگ و سیــــاه تو گَـــزک

گفتـه بودی که شـکایت نکنم...چشم! دعــــا:

حافظــت دســت خـــدا باشـــــد و اَللهُ مَعـَـــک



"جواد مزنگی"

با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذین شود ...
تا که شرح عشقمان یک قصه ی دیرین شود

آنـقَـدَر شور از دلـم صَـرفِ نگـاهـت می کنم
تا تمـام تلخـی چشمـــان تـو شیــرین شود

آنچنان پـرشـور می رقصم کـه از تأثیـر آن
مـوجِ موهـایِ تو هـم یکجور آهنگین شود

مطـمئنم هـــمزمـان بـا دیــدنِ لبخـندِ تو
چشم هایم روبـروی هـر غمی رویـین شود

جالب است اینکه: فقـط کافیـست تا نام تو را
بر زبان آرم که از آن خانه عطـرآگیـن شود

« دوستَت دارم » اگر جـزوِ گناهان من است
دوست دارم تا گناهم باز هـم سنگین شود!



"جواد مـزنـگی"