بر سینه می‌فشارمت اما ندارمت ...

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت

بر سینه می‌فشارمت اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره‌ای

تا صبح می‌شمارمت اما ندارمــــت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می‌گذارمت اما ندارمـــــــت

می‌خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان

در باغ دل بکارمــت اما ندارمـت

می‌خواهم ای شکوفه‌ترین مثل چتر گل

بر سر نگاه دارمــت اما ندارمــت



"سعید بیابانکی"

داغی ز بوسه‌هایت بر گونه‌هام بگذار ...

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار

دست مرا بگیر و در دست جام بگذار

زنهار نشکند دل این آبگینه‌ی ناب

در خواب مرمرینم آهسته گام بگذار

یک سو بریز زلفی، سویی به کار چشمی

جایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار

آرامشی‌ست یکدست، تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار

تا فاش گردد امشب رسوایی من مست

داغی ز بوسه‌هایت بر گونه‌هام بگذار

دار و ندار من سوخت آتش مزن دلم را

این بیت را برای، حُسن ختام بگذار

یک شیشه می‌بیاور، یک جام عطر و لبخند

لختی برقص امشب، سنگ تمام بگذار!



"سعید بیابانكی"

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است ...

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است


"سعید بیابانکی"