آدم چقدر هیچ نگوید و بگذرد ؟! ...
یک جفت چشم شرقی و موهای بندری
یک آسمان ستاره پر از آدم و ... پری
حوا کجاست ؟ رفته کنار درخت سیب
تا اینکه باز پر کند از سیب روسری
آنجا دوباره«حضرت گندم» نشسته است
باید که چشم بسته از آن خوشه بگذری
آدم چقدر هیچ نگوید و بگذرد ؟!
حوای خوب من! تو تویی که مقصری
آدم چقدر حرف برایش بیاید و ...
حوا چقدر فکر خودش باشد و «...»
حوا چقدر فکر خودش باشد و «...»
نه مثل اینکه قافیه ام با «تو» جور نیست
از بین هر چه قافیه دارم «تو» بهتری
اما تویی که در وسط شعر رفته ای
اما تویی که توی غزل هم مسافری
یک جفت چشم شرقی نیمه برهنه را
داری به جرم وسوسه از یاد می بری
"لیلا حیدری"
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:31 توسط مهتاب
|