میبوسمَت ...
زیرِ پنجرهی اتاقَم
« مرا ببوس » را میخواند
آواز خوانِ کوچههای شب.
میبوسمَت
و طرحِ لبهام میماند
روی غبارِ سردِ شیشه!
"رضا کاظمی"
زیرِ پنجرهی اتاقَم
« مرا ببوس » را میخواند
آواز خوانِ کوچههای شب.
میبوسمَت
و طرحِ لبهام میماند
روی غبارِ سردِ شیشه!
"رضا کاظمی"
در گـلـوی مـن
ابـر کـوچـکی سـت
مـی شـود مـرا بـغـل کـنـی؟
قـول مـی دهـم
گـریــه کـم کـنـد ...
"مژگان عباسلو"

سپید،آرام و رقصان
روح قو-وشم از کالبد
رها میگردد
گاهی که خواهی
از خانه دل به کرشمه
پر بگیری و برخیزی؛
ز لحظه هایم بگریزی!
که قو بی جفتش
م ی م ی رد!
"؟"
"؟"
دو دلم اول خط نام خدا بنويسم
يا كه رندي كنم و نام تو را بنويسم
همه يك گفتم و دينم همه يكتايي بود
با كدامين قلم امروز دوتا بنويسم
اي كه با حرف تو هر مسئله اي حل شدنيست
به خدا خود تو بگو نام كه را بنويسم
صاحب قبله و قبله دو عزيزاند ولي
خوشتر آن است من از قبله نما بنويسم
آسمان مثل تو احساس مرا درك نكرد
باز غم نامه به بيگانه چرا بنويسم
تا به كي زير چنين سقف سياه و سنگين
قصه ي درد به اميد دوا بنويسم
قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقيست
پست باشم كه پي نان و نوا بنويسم
بارها قصد خطر كردم و گفتي ننويس
پس من اين بغض فرو خورده كجا بنويسم
بعد يك عمر ببين دست و دلم ميلرزد
كه من و تو به هم آميزم و ما بنويسم
من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
اين دو را باز همين طور جدا بنويسم
شعر من با تو پر از شادي و شيرين كاميست
باز حتي اگر از سوگ و عزا بنويسم
با تو از حركت دستم بركت ميبارد
فرق هم نيست چه نفرين چه دعا بنويسم
از نگاهت به رويم پنجره اي را بگشاي
تا درآن منظره ي روح گشا بنويسم
عشق آن روز كه اين لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنويسم
"خليل ذكاوت"
چـشـمـان تـو ،
نـقـاشـی خـداسـت ،
خـود را بـه مـشـاطـه مـسـپـار ،
جـادو ، بـاطل شـدنـی سـت .
"محمدعلی بهمنی"
زَنبیـــلِ زَن
پر بود از
سیب زمینی و پیاز !
روحش اما ....
خالی از ...
سیب آسمانی
و نیاز !!!
"مهسا تیلی"
چیزی نیست
عشق بود ....
گذشت !!!
"مهساتیلی"
دیدمش لبخند او از ماتمم گیرا ترَست
من خود آزارم وَ می خواهم فقط غمگین شوم
پس نگو می خواهیَم چون گوش من دیگر کرَست
با ولع می بوسی اش از قصه ات کم می شوم
پای من می لرزد وُ از غصه ها خم می شوم
من خود آزارم تو را با او تجسّم می کنم
قلب من می سوزد وُ هم بستر غم می شوم
در دل ِ خونم به او حق داده ام، سهمش تویی
مهربان با من نشو، کابوس بی رحمش تویی
از نگاهش خوانده ام با بوسه ات دیوانه شد...
در دل ِ بی رحم جنگل ، علت وهمش تویی
می روم در گوشه ای ازعشق ِ تو زاری کنم
باز با تصویر ِ او هرشب خود آزاری کنم
انتخابت را بکن، با او برو، رویای من
فرصتی دیگر بده تا من فدا کاری کنم
"صنم نافع"
منم : دچار غريبانه ات ! غزل پاييز
- دوباره نامه ی من بی نشانی و مقصد
دوباره نامه ای از حرف های اين دل بد
- که هيچ فکر نکرد و شکست ؛ عاشق شد ...
و ساده می گذرد از نگاه تو لابد !
- به بی قراری من هيچ اين طرف ها نيست
بگرد دور و برت را عزيز ! اما نيست !
- بگرد ! خوب بگرد ! ای که عشق می خواهی
ولی بدان که به جز من کسی مسيحا نيست
- « منم که شهره ی شهرم به عشق ورزيدن »
تويی که در نفست شور عشق بر پا نيست !
- منم همان غم زيبا ؛ ـ به خاطر آوردی ؟ ـ
که در دل تو برای شکفتنش جا نيست !
- خدا قلم زده اسم مرا از آن بالا
خدا به فکر دل بی ستاره ی ما نيست
-اگر به فکر دلم بود ٬ عاشقت می کرد
اگر که عاشق من بود ... آه ! اما نيست !
- ... و نامه ٬ نامه ی تلخی است ... خوب می دانم ...
از آشتی خبری نيست ... خوب می دانم ...
- دلم گرفته ... دلم تنگ با تو بودن هاست ...
به انتظار دوباره غزل سرودن هاست ...
- خدا نوشته که اين دل بی آشيان باشد ...
دلم هميشه پر از حس بی کسی بايد !
- خدا نوشته ... خدا فکر اين طرف ها نيست
نگاه عاشقی اش از حضور ما خالی است ...
"؟"
تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی
تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی
تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است
حتم دارم که تو از پیش خدا می آیی
مثل اشعار اهورایی باران پاکی
و به اندازه ی لبخند خدا زیبایی
خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا
چه بگویم که تو زیبا تر از آن رویایی
مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی
و گرفتار هزاران اگر و امایی
ای تو آن ناب ترین رایحه ی شعر بهار
تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی؟
من به اندازه ی زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه ی تنهایی من زیبایی
عاشقی را چه نیازست به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی
"نادر صهبا"
گفتم : خدايا از همه دلگيرم
گفت : حتي از من ؟؟
گفتم : خدايا دلم را ربودند
گفت : پيش از من ؟؟
گفتم : خدايا چقدر دوري
گفت : تو يا من ؟؟
گفتم : خدايا تنها ترينم
گفت : بيشتر از من ؟؟
گفتم : خدايا كمك خواستم
گفت : غير از من ؟؟
گفتم : خدايا دوستت دارم
گفت : بيش از من ؟؟
گفتم : خدايا انقدر نگو من ...!
گفت : من توام و تو من !!
+ برگرفته از وبلاگ با من پرواز کن
دلم
آب نبات چوبی میخواهد !
دست در دستِ تو !
پا برهنـــــه
زیرِ باران !
"مهسا تيلي"
واژه نخ می کنم
و شعر
تسبیح متبرکی می شود
لبریز ذکر \\\"دوستت دارم\\\"
به شکرانه ی چشم هایت!
بوسیدنت حاجتی است
که خداوندگار عشق را
در هوسش
بی وقفه عبادت خواهم کرد...!!!
"جواد نوروزی"
سلام من به تو کز دیدن تو محرومم
گرفته حال وهوایم ، نوشته ام خوبم !
دلم برای همیشه هوای غم دارد
تو را برای نمردن دوباره کم دارد
گرفته پنجرها را هوای شیدایی
تو کی برای همیشه دوباره می آیی
تمام سهم من از تو چرا سرابی بود
شبیه خاطره ای یا، شبیه خوابی بود
اگر تو روی کتابم نوشته ای قهرم
برای دیدن رویت خراب این شهرم
غزل برای تو گفتم دلم سبکتر شد
صدای سرفه قلبم دوباره بهتر شد
سلام من به تو کز دیدن تو بی تابم
نگاه صورت ماهت نشسته در قابم
دلم برای تو تنگ است وخوب می دانم
برای بوسه رویت همیشه می مانم
"علی محمد پورحسن"
زيبا در نميآيد
هر چه درخت ميكشم.
فقط تيرهاي چراغ برق را بلدم
و آنتنها را
راستي كلاغ را هم خوب بلدم يكدست مشكي كنم.
و با پسماندة رنگهايم،
گربههاي لاغر مردني را غذا بدهم
تابلو را كه به چارچوب پنجره بچسبانم،
چيزي عوض نميشود
آنقدر واقعيست كه ميشود از آن
يكدم هواي كوچه را فرو داد
و يك بازدم، دود بالا آورد
من نقاش رئالم.
"ساغر شفیعی"
هي نپرس
تا هي سكوت كنم
چيزي از من بيرون نخواهي كشيد
كليد زنگزدهاي كه داري به قلب من نميخورد
به خدا خودم هم ديگر
رمز اين گاوصندوق را از ياد بردهام.
"ساغر شفیعی"
خـسـتـهتـر از آنـم
کـه لـیـوانـی چـای
آرامـَم کـنـد
آغـوش ِ گـرم ِ تـو را مـیخـواهـم
در جـنـگـلـی نـاشـنـاس
وقـتـی کـه آسـمـان
از لابـهلای شـاخـههـا
سـرک مـیکـشـد ...
"فـریـبـا عـرب نـیـا"
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مبادا است !
"قیصر امین پور"
خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند
این چندمین شب است كه بیدار مانده ام
آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند
بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی كند
گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی كند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی كند
"محمد علی بهمنی"
آنقدر ..
بی قرار
بی قراری هایت شدم !!
که قرارم با خـــدا را
از یاد بردم ...!
+ برگرفته از وبلاگ یک دنیا توت فرنگی
و مهربانیت از دور ...
چقدر نزدیک است !
عجیب حس می کنم که جغرافیا ،
دروغ تاریخ است !!!
+ برگرفته از وبلاگ کویر خوشبختی