که خنجر عادتش این است رو در رو نمی برد ...

و اسماعیل می‌دانست آن چاقــو نمی‌برد

که صیادی که من دیدم، دل از آهو نمی‌برد

کدامین بارگاه است این؟ کدامین خانقاه است این؟

که در اینجـــا نفس از گفتنِ "یــا هـــو" نمی برد

دلا دیوانگی کم نیست، شاید عشق کم باشد

اگر زنجیـــــرها را زور این بازو نمــی برد

چـــرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقـــانت

که خنجر عادتش این است رو در رو نمی برد

زلیخـــــا را بگو نارنــــج هایش را نگه دارد

که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برد


"مهدی جهاندار"

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم ...

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم
حال من حال پریشان قشنگی ست گلم

قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...
زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم

سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...
فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم

نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمــــرم :
« راه رفتن توی ‌دالان قشنگی » ست گلم

من لامذهب بی دین به تــــــو ایمان دارم
خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم

حاضــــــرم بنده‌ی چشمان سیاهت باشم
توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم

یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ...
با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم

 

"مهدی جهانداری"

تو بی گمان همان غم عشقی كه خواجه گفت ...

درمانده مانده ام دو سه هفته است ای پری

با  ما  نمی نشینی  و با  ما  نمی پری ؟

آری منم همان كه فراموش كرده ای

آیا  مرا  هنوز به خاطر  می آوری ؟

بعد از تو من همین غزل نیمه كاره ام

تكراری و ورق ورق و پوچ و سرسری

تو بی گمان همان غم عشقی كه خواجه گفت :

«كز هر زبان كه می شنوم نامكرری »

آن شب كه با تو پر زدم و عاشقت شدم

باور نداشتم كه تو از جنس دیگری

باور نداشتم كه تو با ما غریبه ای

باور نداشتم كه تو اینجا مسافری

باور نداشتم كه به این راحتی مرا

اینجا به حال خود بگذاری و بگذری

گفتی كه پیر و خسته و دل ناتوان شدم

اما دروغ بود تو از من جوانتری

زیرا هنوز هم كه هنوز است عاشقی

زیرا هنوز هم كه هنوز است دختری

ای آرزوی مرده در اعماق زنده رود

یادت به خیر ، دختر زیبای بندری

 

"مهدی جهاندار"