تو چشم هات قشنگ اند مثل آهوها

و حرف هات همه خالـی از هیاهوها

چقـدر حال مـرا خـوب می کند یادت

درست مثـل غـزل خوانی پرستوها

بـه بـاد گفته ام از کوی تو گذر نکند

مگر خدای نـکرده دوباره گیسوها...

نسیم هم به لطیفی دستهایت نیست

به عطر ناب تو کی می رسند شب بوها

ز غنچـه هـای لبت ابتکار می بارد

چـرا طمـع ننمایند بچـه پر روها؟!!

مرا بگیر در آغوش چشم های خودت

ببر مرا بـه خیـالت به توی در توها

اگر سراغ تـو را هر کسی گرفت بگو

فقط بـرای منـی مه تـرین مه روها

بگو که هرکس و ناکس که لایق من نیست

بگو که عشق ندارد هوای ترسوها

ببین چه کرده ای با من چنین خراب شدم

مکن که تاب ندارم از این هیاهوها

تو عادتت شده خون ریختن به پای خودت

بـــریــز خــون مــرا هـــم به تیغ ابروها..!

 

"صدرا حنیف"