ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست ...

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا بهاری نیست

نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست

مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست

درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست

تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست

قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!

 

"محمدرضا ترکی"

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم ...

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

تبدیل به این سایهّ غمگین شده باشم

تقدیر من این بود در این غار مجازی

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت

نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم

ترس من از این است، اگر دیر بیایی

حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم

روزی که بیایی و دل و دین بربایی

شاید من کافر شده بی دین شده باشم!

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

 

محمدرضا ترکی