برای سنّ من این ارتباط، سم دارد ...

دلم اگرچه هزاران هزار غم دارد،

ولی کلکسیونم چند غصه کم دارد


دو چشمِ قهوه‌یی و موی مشکی و... این کیست؟

همین‌که این همه را در کنار هم دارد!


به لطف شانه و دندانه، باز موهایش

شبیه جاده‌ی شیراز، پیچ و خم دارد


تن اش خمیره‌ی ترکیب‌بندِ موزونی‌ست

درست مثل همانی که محتشم دارد


به زنده ماندنم اثبات می‌شود اثری

که در من آن لب و دندانِ محترم دارد


شبیه بادِ سراسیمه می‌رسم... افسوس

برای سنّ من این ارتباط، سم دارد



"صالح دُروند"

هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است ...

موی تو لشگری است برای ستم‌گریت
پیداست موی مشکی‌ات از زیر روسریت

محصول قرن چندم هجری است قامتت
شاعر شده است رودکی از لهجه‌ی دَریت

می‌داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را
لب‌هام در برابرِ انگورِ عسکریت

وقتِ تنت در آب، نمی‌شد تمیز داد
نوعِ تو را از آن بدنِ آدمی- پریت

دریا پُر است از آبزیانی شکسته‌دل
که معترض شدند به طرزِ شناگریت

در کوچه راه می‌روی و باد می‌وزد
این نکته کافی است در اثبات دلبریت

هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است
دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت

 

"صالح دروند"

چشمانت از اصالت این قهوه چیزتر ...

چشمانت از اصالت این قهوه چیزتر

یعنـــی غلیظ تر، بله! یعنی غلیظ تر

سرد است، نبض ساعتم آهسته می زند

هـــر لحظه حال عقـــربه هایــــم مریض تر

من رفته ام! و در کلمات تو نیستم

تــــو رفته رفته در کلماتم عزیزتر...

چندی ست جمله های تو را فکر می کنم

تا طعــم طعنــــه هــای تو را تند و تیزتر...؛

دیوانه نیستم! ولی این کار ساده ایست-

تا از کنایـــه های شمـــا مستفیض تر...

ای دانه های تلخ زمان در تو حل شده!

فنجــــان چشم های مرا هی نریز – تر

در مرگ من تو سرد و کفن پوش می رسی

نـــرم و سفید ،  توی لباســــی تمیـــــــزتر

این بیت را به قصد وصیت نوشته ام؛

قبـــــر مرا برای تو قدری عریض تر...

 

"صالح دروند"