دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم ...
خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد
جـــاده با جـای دو تا پای تـــو همبستر شد
بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست
حال آشفتــه ام از جن زده ها بدتـر شد
دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم
هر نفس بــی تو برای من عذاب آور شد
خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر
خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد
بی صدا نعره زدم بال و پر پنجــره ریخت
کوچه از فاجعه ی کوچ تو خاکستر شد
دیـــر از خـــواب پریدم تـــو نبودی بانو
بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد
"رسول کامرانی"