دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم ...

خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد

جـــاده با جـای دو تا پای تـــو همبستر شد

بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست

حال آشفتــه ام از جن زده ها بدتـر شد

دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم

هر نفس بــی تو برای من عذاب آور شد

خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر

خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد

بی صدا نعره زدم بال و پر پنجــره ریخت

کوچه از فاجعه ی کوچ تو خاکستر شد

دیـــر از خـــواب پریدم تـــو نبودی بانو

بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد

 

 

"رسول کامرانی"

"...صبرم زیاده، اما عمری نمونده باقی..."

دلمُرده بود و تنها، بی هیـچ اشتیاقی

یک مرد با شکستن در نقطه ی تلاقی

شور جوانی اش را گم کرده بود انگار

افتاد یاد عشق و... موهای پَرکلاغی

-آخر چرا خدایا، سهم من از تو این بود؛

بغــض گلو همیشه، لبخند... اتفاقــی!

برخاست در مسیر بیهوده ای قدم زد

دلخوش به نور ماه و آواز کوچه-باغی

پیچید مثل هــر شب در کوچـــه این تـرانه

"...صبرم زیاده، اما عمری نمونده باقی..."

 

 

"رسول کامرانی"