شرمم از چشم تو آمد که بگویم مستم ...
شدم از یاد تو چون قصه فراموش ترین!
ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترین
تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست
ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین!
هیچ کس مثل تو ای اختر تابنده نشد
با هلال مه نو دست در آغوش ترین
گاه از همهمه ی رود خروشنده تری
گاه چون برکه ی چشمانم خاموش ترین
شرمم از چشم تو آمد که بگویم مستم
ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترین
تن خورشید تپیده ست به خوناب شفق
یاد می آیدم از خون سیاووش ترین …
"بهروز ياسمي"
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:33 توسط مهتاب
|