شدم از یاد تو چون قصه فراموش ترین!

ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترین

تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست

ای به دیوار دلم از همه منقوش ترین!

هیچ کس مثل تو ای اختر تابنده نشد

با هلال مه نو دست در آغوش ترین

گاه از همهمه ی رود خروشنده تری

گاه چون برکه ی چشمانم خاموش ترین

شرمم از چشم تو آمد که بگویم مستم

ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترین

تن خورشید تپیده ست به خوناب شفق

یاد می آیدم از خون سیاووش ترین …

 

"بهروز ياسمي"