تو را شعر كردم و برپا شدی ...

نگفتی چه كردی كه زیبا شدی!
كه در بهترین واژه معنا شدی

تو آن غنچه بودی كه لبریز عشق
و یكباره در من شكوفا شدی

تو آن لحظه بودی كه وقتش رسید
برای من امروز و فردا شدی

پراكنده بودی میان لغات
تو را شعر كردم و برپا شدی

تو از چشم احساس من مثل اشك
فروریختی مثل دریا شدی

و جاری شدی در غزلهای من
چه شد یكه تاز غزلها شدی؟

به من قول دادی بگویی ولی
نگفتی چه كردی كه زیبا شدی!



"فریاد موسویان"

و من که هر شب و هر روز عاشقت هستم ...

مرا ببخش که این روزها کمی مستم
به دل نگیر عزیزم من عاشقت هستم 

من از دیار غزلهای مست می آیم
اگر شکسته و بی پا و بی سر و دستم

مرا میان دعا جستن آه بیهوده است
دو دست خالی خود را ببند من جستم 

تو همنشین غزالان بادپیمایی
مرا بگو که دلم را به بادها بستم! 

تو بی بهانه سحر با ستاره ها رفتی
و من که هر شب و هر روز عاشقت هستم

 

"فریاد موسویان"

بیا بیا و بخوان با صدای چشمانت ...

بیا كه آبی دریا فدای چشمانت 
مرا ببر به جهانی ورای چشمانت  

نگو نگو كه مجالی برای خواندن نیست 
بیا بیا و بخوان با صدای چشمانت  

چقدر ساده غزل گفتنم غریبانه است  
شبی كه دورم از آن آشنای چشمانت   

آهای خانم آتش نشان ببین كه چطور 
دوباره دود شدم در هوای چشمانت!   

هنوز طرح تو را میتوان دوباره كشید 
سیاه مثل خودم در عزای چشمانت

 

"فریاد موسویان"