دل من مثل چایی صبح است بیقرار است و داغ و لب سوز است ...
پرتقالی ترین سلامت را هدیه كردی به میز صبحانه
دست های تو موج بر می داشت سمت چاقوی تیز صبحانه
حلقه هایی به رنگ نارنجی دور انگشت نازكت چرخید
تا طوافی بده به دستانت ،دست چایی بریز صبحانه
آسمان پرتقال می بارید، قطره ها گریه گریه چرخیدند
پخش شد با فشار دستانت عطر یكدست و ریز صبحانه
تا كه گفتم كه عاشقت هستم عسل از دستهای قاشق ریخت
باز من ماندم و خجالت آه ،باز صبح و ستیز صبحانه
پشت آغوش پلك گم كردی رنگ چشمان روشنت را باز
علتش هم به خاطرم آمد گله از چشم هیز صبحانه
دل من مثل چایی صبح است بیقرار است و داغ و لب سوز است
گرمیش گاه می زند دل را تو نرنجی عزیز صبحانه
مه گرفته جلوی چشمم را قطره اشكی جلوی چشمانم
نفسم بند آمده گفتی عاشق كی؟ چه چیز؟ صبحانه!
"صابره سادات موسوی"
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:37 توسط مهتاب