در وصل هم ز عشق تو ای گل در اتشم ...

در وصل هم ز عشق تو ای گل در اتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل اب  عشق به  یک  جو  نمی رود

بیچاره  من  که  ساخته   از   اب  و   اتشم

دیشب سرم به بالش ناز و وصال و باز

صبحست و سیل اشک بخونن شسته بالشم

پروانه را شکایتی  از جور  شمع نیست

عمریست  در  هوای  تو  می سوزم  و خوشم

خلقم  به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد  شو  ای  شرار   محبت   که   بیغشم

باور  نکن  که  طعنه ی  طوفان  روزگار

جز  در   هوای   عشق   تو   دارد   مشوشم

سروی  شدم به دولت ازادگی که سر

با   کس   فرو   نیاورد   این   طبع   سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر  سر  زبان

لب  میگزد  چو  غنچه ی  خندان  که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای    افتاب    دلکش    و     ماه     پریوشم

لب  بر  لبم  بنه  بنوازش  دمی  چو  نی

تا     بشنوی    نوای    غزل های    دلکشم

ساز  صبا به خنده شبی  گفت شهریار

این کار  توست  من  همه  جور تو می کشم

 

"شهریار"

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه ...

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

دگر قمار محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

تو می رسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

به لاله های چمن چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست



"شهریار"

چه قیامتست حالی که تو گاه‌گاه داری ...

ز دریچه‌های چشمم نظری به ماه داری
چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری

به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری

بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش
به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری

من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن
که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری

تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری

دگران روند تنها به مثل به قاضی اما
"تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری"

به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت
تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری

به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز
چه قیامتست حالی که تو گاه‌گاه داری

 

"شهریار"

من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد ...

با رنگ و بویت ای گل ، گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان ، آبی به جو ندارد

 از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت ، در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

هر چند رخنهٔ دل ، تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من ، بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی ، قصدی که او ندارد

با شهریار بی دل ، ساقی به سرگرانی است

چشمش مگر حریفان ، می در سبو ندارد

 

"شهریار"