در وصل هم ز عشق تو ای گل در اتشم ...
در وصل هم ز عشق تو ای گل در اتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل اب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از اب و اتشم
دیشب سرم به بالش ناز و وصال و باز
صبحست و سیل اشک بخونن شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور نکن که طعنه ی طوفان روزگار
جز در هوای عشق تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت ازادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای افتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم
ساز صبا به خنده شبی گفت شهریار
این کار توست من همه جور تو می کشم
"شهریار"