یـواشكی به دلم گفت: "حاضری كه تو را...؟! "...
یـواشكی به دلم گفت: "حاضری كه تو را...؟! "
و من كـه گیج ، چو موهای فرفری كه تو را...
نشـد كــه شعــر مــرا بشنــوی؛ جـــواب مرا...
نشـد بــه مـن بـرسی ای مسافـری كه تو را...
نشـد كـه پنجــره ات سـوی كـوچـه بـاز شــود
و نیمــه شب ببـری قلـب عـابــری كـه تـو را...
پــرنـده هـا چـه غریبـانـه عـاشـقت شـده انــد
قبــول كن كــه خـودت هم مقصری كه تـو را...
و قصــد مـن شـده ایـمـــان بیــاورم بــه خــدا
نــه ایـن خـدا ، كـه خداونـد قـادری كه تو را...
تمــام عمـر در ایـن حسـرتـم... فقـط یــك بــار
بخـوانــم از تــو چـو شهرام ناظری كـه تو را...
مفــاعلن فـعلاتـن؛ نــــگاه سبـــز شمــاست
جــرقــه هــا زده بــر وزن شاعــری كه تو را...
نشـد غزل بسرایـــم بـــرایتـــان بــــــانـــو...
چگونـه شعـر كنـم بیت آخـری كــه تـو را...؟
"حسین خادم"
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ ساعت 11:1 توسط مهتاب