می زند باران به جایت بوسه ها را بر تنم ...
روی لبهایم به یادت رنگ سرخی میزنم
ماهی کوچک میان تنگ چشمانت منم
دستهایم روز و شب رسوای دستان تو اند
می نویسم از تو هر شب باز پاکش می کنم
عاشق دیوانه ات اینجاست پشت پنجره
می زند باران به جایت بوسه ها را بر تنم
مثل یک دیوانه هر شب شعر میخوانم بلند
قصه پیچیده ست پیش دوست پیش دشمنم
راه حل این معما باز در دستان توست
می دود در دستهایت تکمه ی پیراهنم
آسمان بودم گرفتار شبی تاریک و سرد
می گذارد ماه امشب سر به روی دامنم
"صفیه بیات"
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱ ساعت 21:40 توسط مهتاب