تو شهی و کشور جان ترا ، تو مهی و جان جهان ترا ...
چه شود به چهره ی زرد من ، نظری ز بهر خدا کنی ؟
که اگر کنی همه درد من ، به یکی اشاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان ترا ، تو مهی و جان جهان ترا
ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم ، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم ، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ی ما ، که خون به دل شکسته ی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین ، که زنی به تیرم و من غمین
همه ی غمم بُوَد از همین ، که خدا نکرده خطا کنی
تو که"هاتف" از برش این زمان ، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی ، نظر از چه سوی قفا کنی ؟
"هاتف اصفهاني"
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 20:57 توسط مهتاب
|