ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،

که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت

 

چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!

چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!

 

تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!

صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !

 

من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی

که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !

 

نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب

تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !

 

دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد

که مو به مو بشمارد دقایق چشمت

 

دقیقه های خودم را به هم زدم با تو

و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت

 

به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر

و جاشویی که منم توی قایق چشمت

 


تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت .

من و روایت رویای صادقه : چشمت !

 

 "؟"